چهارشنبه, 03 خرداد 1391

آخرین بروز رسانی11:29:44 AM GMT

در كنار زنده رود

فرستادن به ایمیل چاپ

دركوههاي مغرب

خورشيد تفته بود

باريده بود باراني

ابري كه رفته بود

 

هنگامه جنون بود

از انعكاس شعله خورشيد در غروب

زاينده رود غرق به خون بود

 

در بيشه هاي آن طرف رود

نجواي با د و بيد

وز لابلاي برگ چناران دير سال

جز نيزه هاي نور نمي تابد

 

و سوت كارخانه

يعني كه  وقت كار شبانه

آغازمي شود

آنجا كه رنج هست

ولي دسترنج نيست

 

اينجا من اين نشسته سر به گردان

اين رود

اين يهودي سرگردان

با من چه قصه ها

پر غصه قصه ها

از كوه،

دشت

قريه

تا شهر باستاني

وز مردم نجيب سپاهاني

گويد

چه دستهاي غرقه به خوني را

اين رود شسته است

 

من با دل شكسته

آئينه به گرد نشسته

 هنوز هم

گستردگي بستراين رود خسته را

تا دور دست بيشه آن سوي رود

 مي بينم

 

خواهد زدود،

رود،

آيا غبار از دل غمگينم

 

رود

آئينه تمام نمايي ز زندگي ست

وقتي كه آب تا دل مرداب مي رود

يعني به گاو خوني

ديگر براي هميشه

 

در خواب ميرود

 

از شاهراه پل

از كارخانه كارگران

 مي آيند

با چرخهايشان همه دلمرده وپكر

چونان كه فوج فوج كبوتر

با لهجه هاي شيرين

شيرين تر از شكر

با طعنه هاي تلخ

با طعن جانشكر

 

با حرفهايشان كه

« چه رنجي بود

با طعنه هايشان كه

« چه گنجي داشت؟

***

خورشيد خفته است و

شب آغاز مي شود

دكان مي فروشي پل

باز ميشود

                                                      « آذر 1342 »

افزودن نظر





قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی

مطالب اتفاقی مرتبط