یکشنبه, 16 بهمن 1390

آخرین بروز رسانی04:00:39 PM GMT

آهنگ دیگر (مجموعه اشعار)... منوچهر آتشی

جام من ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ
جام من همه تن چشم ، بلور بسته در نشئه ی جاوید شرابی که ندیده است ، نگاه مانده چون سایه ی لبخندی بر چهره ، به رف دل گشوده به نسیمی گمراه نز غبارش به تن آلودگی و نز اثر پنجه ی مست گرد پندار شبا روز منش آلوده است بر تنش بال نفسرده ، نه پروانه ، نه کرم با نگاهی نگران چشم من بوده که پروانه ی پیرش بوده است همه تن چشم بلور گونه بی خشم بلور نز غروبش جز شرم نز طلوعش جز وهم تکیه داده است بر اندیشه ی بی انبازی گوش بسپرده به هیچ آواز هوش بسپرده به رؤیای کبوترها بر گنبد دور گرچه سر با خویش است نیست هر جنبش من زو پنهان رنگ می بازد از هر نفسم شوق می یابد از هر هوسم خواب می بیند دلزندگی مستی پیشین مرا سایه ی دستم افتد چو بر او به گمانش که شدم تا ز شراب کنمش عزم دیوانه ی سرسخت مرا لیک با او عهدی است تا که این پرده نجنبد بر در تا که این در نجهد چون سگ کاشانه ز خواب تا نلغزد به دل حجره ی من چون مهتاب باغبان همه گلشن هایم تا لبانم ننشیند به گل ترد لبش چون زنبور تا شبی نشکفد از باغ بدنمان انگور همه تن چشم بماند این جام همچنان باد بنوشد نکام همه تن چشم بمانی ای جام همچنان باد بنوشی نکام تک رنجور مرا ریشه فسرده است به خاک باغ متروک مرا ریشه رسیده است به سنگ چاه اختر ها خشکیده ز آب رخم گل ها را بگریخته رنگ ابرها را همه با من سرکین بادها را همه با من سرجنگ پرده ی پیر که چون من شده هر نقشش پیر هرگز از جای نجنبید واگر جنبید از بادی بود گل قالی نفسرد پله ، آهنگ سبک خیزی پایی نسرود دل به رنگی مسپار ای جام اینکت آمدم اما نه گمان تا ز شراب کنمت آمدم ، سنگین دل ، سنگ به کف بشکنمت جام چون رشته ی اشکی بگسیخت

رحیل ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ
رحیل پشت سر واحه ی پاکی نگران پیش رو خنده ی شیطان سراب در سرم اما گلگون خیال تاخت می کرد به هرنیش رکاب پیش می رفتم و هر پنجه ی راه رهنمونم به دیاری می شد با لب سوخته هر برگ خزان مژده بخشای بهاری می شد گرچه می ماند ز ره پای شتاب شور من اما پیش از من بود پای تا سر همه تب بودم و تاب عشق من اما بیش از من بود چشم وحشت زده ام در بن دشت جلوه ی سبز تمنا می جست وز سر شاخه ی هر راه دراز میوه ی سنگی شهری می رست با چه راهی بروم این همه شهر به چه شهری بردم این همه راه ؟ لیک با رفتن من بر می خاست طرح هر شهر ز هامون چون آه نقش گلگونه ی بس بوته ی سرخ جلوه گر می شد در مرز امید لیک تا می راندم آن همه رنگ جادو آسا به عدم می لغزید درکدامین افق انگیخته دود شهر مرموز نگارین پریان ؟ ماده آهویان گردش به چرا جدول شیر به گوشه روان ؟ کو بلور آذین قصر ملکه ؟ تا به وردی دهمش خواب گران تنش اندازم بر کوهه ی زین تاخت آرم به دیار انسان ؟ رمه ی شاه ، چراگاهش کو ؟ مرتع خرم چل کره کجاست ؟ نهمش زین مرصع بر پشت کره اسبان به خروش از چپ و راست ؟ دایه با دوک و کلافش همه شب آن همه قصه که می بافت چه شد ؟ زان همه گنج که کاویدمشان سکه ای زنگ زده یافت نشد باز بر شاخه ی هر راه دراز میوه ی سنگی شهری می رست دایه شورم به سر انداخته بود ماهی چشمم دریا می جست گل خون در کف پایم می سوخت آسمانم به سر آتش می بیخت اسب سم سوخته ی پاهایم نعل ناخن به بیابان می ریخت رفتم آن شاخه ی راهی که نگاه در گمانی گذران یافته بود گفتم اینک نفس تازه ی شهر پیشواز اید با سور و سرود رفتم و رفتم و رفتم بی تاب تا که پایم به لب سایه رسید با تنی سنگین دروازه ی شهر شیون انگیخت و برپا چرخید در من اینوسوسوه ره یافته بود شستشویی عطش از سینه زدای بستر از سبزه و همیان ، بالش درد چین خوابی اندیشه فسای وحشت آن همه صحرای سیاه میرد از همهمه ی شهر سپید چابک آمیزم با کوچه و کوی پشت هر پنجره خوانم به نشید پشت پرچین گل افشان غروب غربت از چهره بشویم به شراب آشنا با همه آویزم گرم سر نپیچم ز نهیب و ز عتاب شب خود را ز تنی گرم و لطیف نگذارم که تهی ماند و سرد دل دریا هوسم را هرگز چیره نگذارم گردد غم و درد خوش گمان بودم ... ناگاه درید گوشم از خنده ی جادویی پیر شهر آشفته شد از بادی و خاست پشت دروازه یکی تشنه کویر چه کویری ! چه کویری ! که در آن چشمه ها تشنه تر از لب ها بود خشک و سوزان و عطشنک و عقیم تا افق ها ، همه سو صحرا بود باز کوچیدم و هر پنجه راه رهنمونم به دیاری می شد چشم بی نورم در سنگستان اینه ی خون شکاری می شد

احساس ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ
احساس از درخت انبوه و تنهای سکوتم پرنده ای پرید و پندار پرندگان دیگر در آن لانه یافت شاید پرنده ی دیگر؟ و شاید پرنده های دیگر ؟ پس من هنوز زنده ام ؟ و قلبم از وحشتی گوارا فشرده شد

ای چراغ قصه های من ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ
ای چراغ قصه های من ای گل هر لحظه از عطر لطیف یاد تو سرشار خنده ات در قصر رؤیایم کلید خوابگاه ناز تا تو در خرگاه عطر خویش خلعت لبخند بخشی لحظه های انتظارم را هر رگ من جاده ی یاقوت شهر شعر هر رگ من کوره راه کشتزار شور و تشویشی است کز سر هر سبز سیرابش سرخ منقاران رنگین بال برگ پیغام جزیره های عطر آگینشان آواز عطر آواز کرانه های موج آوازشان در برگ وز جهان گنگ هر پرواز سبز بی پاییزشان در برکه ی چشم است پای بندرهای دیگر زندگی مرده است آبهای تیره می غلتند روی هم می دود خرچنگ هر اندیشه در غار سیاه بهت جاشوان بر عرشه ی مرطوب خواب های تیره ی آشفته می بینند جاشوان بندر شعر من اما خوابشان شاد است خواب می بینند می درخشد آبهای دور بادبان های هر طرف با رفت و آمدهای قایق ها طرح پرواز کلاغان سپید شاد را در فضای صبح بی خورشیدمی بندند مرغ ماهی خوار در رؤیای پر موجش ماهیان رنگ رنگ از آب می گیرد انتهای هر پی من باز هم فانوس دار بندر یادی است تا تو با من گرم بنشینی تا توانم مرد گردآلود جاده های پندار تو باشم هر نفس کز من گشاید دشت مرتع بی خوف گرگ آهوان بی گناهی هاست مخزن هر دانه ی با باد سرگردان باغ پر گنجشک شادی هاست سینه ی هر سنگ رازدار خورد و خواب قافله های گران کالاست بطن هر لحظه خوابگاه قرن هاست وین همه، مهتاب من ! از من یک نفس با عطر گلهای سپید نوشخند توست ای چراغ کوچه ی افسانه های گنگ کوچه ای از شهر خشتش حرف و حرفش اشک گر تو با من سرد بنشینی گر نگیری نبض بیمار بهارم را هر نفس دشتی غبار آلود خواهم داشت کاندر آن بادها در جستجوی برگ برگ ها له له زنان در دشت سرگردان کاروان ها خاطرات محو دور آغاز در غبار بی سرانجامی دزدشان در پیش زنگشان خاموش بارشان سنگین کاروانی ها گردشان در چشم خارشان در پا یأسشان در دل در حصار بسته ی پر گرد گمراهی چون ستور گیج گرد خویش می چرخند آهوی تنهای دشت شعرهای من تپه و ماهور پندارم به جست وخیز هر صبح تو معتاد است گر تو با من سرد بنشینی سنگ سنگ دشت شعرم گریه خواهد کرد برگ برگ باغ شعرم اشک خواهدریخت جوی پندارم تا نبیند مرتع سز تو را خالی تا نبیند صبحدم آبشخور پاک تو را متروک چشمه اش را ترک خواهد گفت در میان سنگ ها و صخره ها آوار خواهد شد ای چراغ قصه های من

بر ساحل دیگر ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ
بر ساحل دیگر رون آشفتگی ها با برون عصیان بر کدامین ساحل رامش در کدامین بستر بی سنگ و صخره گرم داری جا با کدامین پیر جادو خاطرات گرم است در کدامین قلعه ای دریا ؟ پای بگشوده به مرز دیدگاه من ریخته خالی صدف ها را به ساحل پیش چشمان لئیم دانش من راه بسته بر نگاه من تا نه بگمارم خیالی خلوتت را ؟ تا ندانم با کدامین پیر جادو روز و شب همخوابه ای ، دریا ؟ زورقان تیز پرتاب گمان ها هر یکی سرشار بندرهای سنگین بار مرغکان سست بال جستجوگر هر یکی جویای سلک گوهر تاریخ ماهیان رنگی و چالک و شاد آرزوها بطن هر یک مدفن انگشتر سبز نبوت بطن هر یک زادگاه یونسی ، هستی کمین بعثت او جام سرخ روشن خورشید با شراب تازه ی هر روزش کنده آسمان های درون سینه ات جاری چشم ساحل را بادبان زورق بگسسته لنگر را می فریبی این همه را ، می بری این ارمغان ها را کجا ، دریا ؟ از چه ات با من سر پاسخ نه ، این سان ورد می خوانی از چه دانه می فشانی پیش مرغ پیر فکر من از چه اینسان می فریبی بادبان های نگاهم را ؟ از تو زینسو هر چه می بینم فریب و قصه و ورد است با تو ز آن سو هر چه می دانم ندانم چیست از تو اما برنخواهم داشت چشم پرسش ، سایه پرخاش از تو اما برنخواهم کرد دست کاوش دام ژرفا گرد با تو این جاشوی پیر و شوخ راز پنهان یاب اعماق است روشنان روزهای رفته اش را در تو می جوید ماهیان لحظه های مرده اش را در تو می گیرد این کران اندیش مروارید چشم کودکش را از تو می خواهد سحر فرعونان فسون ها را بگو جاری کند بر ساحل مفلوک، بیمی نیست او عصای لاشه ی فرسوده ی خود را در شبی تاریک روی سینه ات خواهد فکند آخر موج ها را پاره خواهد کرد ورد بطلان خواند خواهد بر خروش یاوه جوشت بادبان چاوشی ها اوج خواهد یافت ضربه ی نرم تپش ها دور خواهد شد تا بیاساید به روی ساحل دیگر تا نه بگشایی به مرز دیدگاهم پا تا نگویی می بری این امرغان ها را کجا ، دریا ؟

صفحه 1 از 5

 

گل‌آرایی به طرح S وباد بزنی

تصویر

این روش‌ گل‌آرایی تماماً سنتی بوده که از قدیم در اروپا و کشورهای انگلستان،...

 

گــارد‌نــیا، سفـید‌ و مـعـطر

تصویر

گــارد‌نــیا، سفـید‌ و مـعـطر                    ...

 

چرا آسمان را آبی می بینیم؟

تصویر

بر خلاف تصور عامه مردم دلیل آبی بودن آسمان ،بازتاب نور از دریاها نیست بلکه دلیل...