پنجشنبه, 04 خرداد 1391

آخرین بروز رسانی11:29:44 AM GMT

منوچهر آتشی

lمنوچهر آتشی، شاعر و مترجم ایرانی در ۲ مهر سال ۱۳۱۰ ‬در بخش دهرود شهرستان دشتستان استان بوشهر متولد شد. او پس از این‌که دوره دانشسرای مقدماتی را در شیراز گذرانید، چندسالی به آموزگاری پرداخت و در سال ۱۳۳۹ ‬به تهران آمد و در دانشسرای عالی، به تحصیل پرداخت و در مقطع کارشناسی رشته‌زبان و ادبیات‌انگلیسی فارغ‌التحصیل شد.

وی که همواره در دهه‌های چهل و پنجاه و شصت به سبک نیمایی شعر می‌سرود در دو دهه اخیر با گرایش به شعر سپید به طرح دیدگاه‌های جدیدی در شعر پرداخت.

وی همچنین از نادر شاعرانی بود که پیوستگی را با نسلهای جدیدتر همواره و به طور موکد حفظ کرد و از دراختیار گذاشتن بار دانسته‌های خود به دانشجویان و شاعران حتی بسیار نوپا در سرایش شعر اغماض نکرد.

تالیفات متعدد آتشی به دلیل تجدید چاپ در زمینه تحلیل و نقد و تفسیر و مجموعه‌های شعر همواره در دسترس افراد علاقمند است.

 

آثار

  • آهنگ دیگر ۱۳۳۹
  • ‬آواز خاک ۱۳۴۷
  • ‬دیدار در فلق ۱۳۴۸
  • برانتهای آغاز
  • گزینه اشعار ۱۳۶۵
  • وصف گل سوری ۱۳۷۰
  • گندم و گیلاس ۱۳۷۰

ترجمه

  • فانتامارا، اثر «اینیاتسیو سیلونه»
  • جزیره دلفین‌های آبی‌رنگ
  • مهاجران
  • دلاله

آتشی در روز یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴ درسن ۷۴ سالگی در بیمارستانی در تهران بر اثر ایست قلبی درگذشت . او را در زادگاهش بوشهر به خاك سپردند. او چند روز قبل از مرگش درمراسم چهره هاي ماندگار به عنوان چهره ماندگار ادبيات معرفي شد. روحش شاد.

منبع: سیمای شاعران فارس در هزارسال، تألیف حسن امداد، جلد دوم، انتشارات ما، چاپ اول ۱۳۷۷ 

و ویکی پدیا

 

 

 

انسان و جاده ها ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ

انسان و جاده ها

در سفر زاده شدم
 در کوچ طایفه ی خزان زده ی آدم ها
در بغض عاطفه های وحشی و تاریک
 و در آن زمان که سایه های پرخاشجوی مردان ستیزه گر
 بر نجوای مبهم دره ها
و جنبش پنهان دشمنی آهنگ سایه ها
 تجهیز می شد
 و اندیشه لرزان زنان
 در پشت عزم سترگ مردان پناه می جست
من در رؤیای بی رنگم
 زنبور طلایی ستاره ای را دنبال می کردم
 و ابرهای مرطوب
از نسیم سرد مهتاب پرکنده می شد
 من در سفر زاده شدم
 و چشمم
 سرشار از دشت های رنگین و سیراب
 به سوی سرزمین های آفتابی و تازه
که چون احساس هایی تازه
 از پشت افق ها بر می خاست
 با جستجویی پر تکاپو فرسوده می شد
 در تابش گلگون و درخشان خورشید
 تیغ رنگ ها بر پشته ها فرود می آمد
 و در سایه ی تشنه ی خار بوته ها
 دسته های گوسفندان در هم فرو رفته بودند
من در سفر زاده شدم
 و با نفرین معصوم گریه ام
حصار غبار ستوران
از پیش سنگستان پر شقایق فرو می ریخت
 و در غنچه های درشت و قرمز
چون شبنکی سبک
 از اندیشه های معطر رنگین می شدم
 در سر بالایی چرمین
 زمانی که زائران چاووش خوانان ، با ایمانی شگرف
 به سوی گنبد فیروزگون ، کشیده می شدند
 و هراس پرستش
دل های مضطربشان را می لرزاند
 و نشیب ساییده ، با دواری خیال انگیز
 ه دره ی پر تلاطم از سیلاب گل فرو می ریخت
گنبد بزرگ ، با پنجه های زرینش برایم دست تکان می داد
 و کبوتران سر بین بالش را به پرواز در می آورد
 در سفر زاده شدم
در سفر زیستم
بارها
کوره راه باریک آسیاب ها و پرچین پر خار نخلستان ها را در پیمودم
و در گشفت می شدم زمانی که می دیدم
 سواران چابک
 و گروه بی شمار زنان در لباس های رنگین
چون درختان پر میوه و شکوفه
 از دهکده ی دوردست عروس می آوردند
کل می زدند
 ترانه می خواندند
 و اسب های سطبر
چونان صخره های مرمر
 در زیر ران جوان به جنبش در می آمد
 و اندوهگین می شدم زمانی که می دیدم
 مادری بر تل تیره ی کنار کومه
 نگاهش در انحنای جاده ای که میان درختان گز دوردست گم شده بود
الهام غریبی را باور می کرد
 حادثه شومی را از فریاد بی طنین گز ها و فرار رودخانه می شنید
 و در کومه ای دیگر
 زنی لالایی می خواند و گهواره ای خالی ر ا تکان می داد
 در سفر زیستم
و هنگامی که جاده ی سفید
 چون ماری پرقوت ، به سوی قله های سفالین بر می خاست
 و قافله را چون طوماری
 در انحنای گردنه های مخوف در می پیچید و بر جلگه های تاریک سرازیر می شد
 زندگی را می دیدم
 که بر پشته های کبود در جنبش است
 و در کوهساری دیگر
گردنه های بلند
 قافله ها را تکرارمی کردند
من سفر کردم ، من سفر بودم
در معبر دردها ، خنده ها و پرسشها
 در گذرگاه پندارها و الهام
و زمانی که به اندیشه ای سنگین شدم
 و به ژرفنای خویش نگریستم
دیدم که خود گذرگاه دردها ، پرسش ها و قافله ها در دامنه های تاریک
و نایمن هستم
و لحظه هایم بر دشت های تاریک گسترده است
من در سفر بودم
 از آن هنگام که آریا
از کوهستان های کبود
 از مشعل پر تلاطم زرتشت
 به سوی دامنه ها و جلگه ها و به سوی دشت های زرین سرازیر شد
 از آن هنگام که سفر در نبض زمین تپیدن گرفت
و از آن هنگام که سفر زندگی آغاز شد
 من در سفر زیسته ام
 من با سفر زاده شده ام
 شگفتا ! که اینک توقفی نامیمون پس از سفری مقدس
 مرا فرسوده کرده است
 من دلبسته شده ام
 دلبسته ی باغی زرین در سرزمینی دور
 باغی زرین
 با ساقه های لطیف لبخند ها ، شکوفه ی آشتی ها ، جویبار پنجه ها
که از سنیم نفس ها و نوازش ها متلاطم است
که من میوه ی شاداب چشم هایش را بی تاب شدم
 بهار تپش های مزرعه پر آفتابش را گرمتر سرودم
 و فصل پر دوام انتظار ها را زندگی کردم
 من در سفر زیسته ام
 من با سفر زاده شده ام
 ای توقف شوم ، ای سکون بی باغ و بی گیاه
در این گرایش مخوف
 در این افسردگی تاریک
در این استغاثه ی نامیمون به سوی ریشه های سست و سیاه
 در این تناسخ بدفرجام به جادویی مغاره نشین
 گهواره ی دورتاب افق ها را تکان بده
 و لالایی شگفت بسیج جاودانی را
 برای غفلت آهوانی
 که چون پاره های مهتاب
بر سینه ی تپه ها می چرند
 در کوهساران به طنین آور
دشت های من
 و سرزمین های من
در فصلی پر دوام و تیره فرو رفته است
 بهاران من
 در پشت دیوارهای سیاه خاک
 در آتش شکوفه های ناشکفته ی خویش می سوزند
 و بامدادان من
 چون گنج های باستانی
در اعماق صخره های عبوس محبوسند
خورشیدهای من
سرد و تاریک
 در سکون بهت می چرخند
تپش های من دور می شود ، دور می شود
 من افسرده شده ام ، من فرسوده می شوم
ای توقف شوم ، ای سکون بی باغ و بی گیاه

شکست ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ

شکست

 سر ، دوار دردهای کهنه یافت
 سر ، غبار کینه هایسرد
 اسب بادهارمید
 سینه ی ستاره ها شکست
سینه از بخور یأس تیره شد
 هول با تبر گشود قلعه ی سیاه سر
 بردگان پیر یادها گریختند
 قلعه شد تهی ز آفتاب
قلعه شد تهی ز سرگذشت
پر شد از سوارگان سایه های منتظر
 جاده تا حصار سربی افق
از غبار چاوشان مرده هاپر است
 قلعه را گرفته لرزه ی هراس
 از خروش فاتحان مست
 پای هر ستون نه رقص شعله هاست
 شانه های پهن مردهای کینه بسته است

سیر حسرت ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ

سیر حسرت

وحشت شکفته در گل هر فانوس
چون چشم مرگ دیده ی بیماران
دیگر دلم گرفت از این دریا
 دیگر دلم گرفت از این توفان
 ای اشک شعر در نگهم بنشین
 شب را پر از ستاره ی رنگین کن
 پرواز رنگ ها را کانون باش
 وین تیره را به نیرنگ آذین کن
ای جادوی شراب ، مرا بشکن
 بر پشت اسب وسوسه ام بنشان
 از پیچ و تاب گردنه ها بگذر
 در دشت های خواب غبار افشان
 در این گروه با شب خود خرسند
 با ننگ زنده بودن خود دلبند
 یک شب اگر تلاطم موجی بود
 از هول جان گرفته دگل را بند
 تنها منم گرفته دل از هستی
تنها منم رها شده در پندار
 رنجیده از جوانی جانفرسا
دل بسته در گذشته ی بی آزار
 در دشت پرتلاطم رؤیاها
از دام شهر پای خیال آزاد
 تنها منم افق را کاوم گرم
تنها منم به صحرا سایم بال
تنها منم که کنون ، آسان یاب
بشکسته ام حصار سطبر عمر
بفشرده ام سمند زمان را یال
 پا در نشیب جاده ی عمر اینک
 بر دشت های تافته می پویم
 از روزهای شب زده می پرسم
 خورشید های گمشده می جویم
هر خاربن شتاب مرا جویا
هر تخته سنگ پای مرا پرسان
 ای بازگشته از شب ساحل ها
 ای دل بریده از گل مروارید
 گل های مرده را چه صفا شبنم
دشت چریده را چه باوفا باران
 آن کشتها ز توفان افسرده است
 چون باغ یادهای تو پژمرده است
 در این ره فرامش مفشان گرد
 ای دل شکسته سنگ مبر بر گرد
اما مرا شتاب حکایت هاست
 غوغای کودکی شده در من راست
 هر تپه پرده دار جهانی رنگ
هر سنگ حایلی به بهشتی راز
 وانک ! خوشا به حال دلم آنک
از دور طرح دهکده ها پیداست
آبشخور پرنده ی چشمانم
 در پای آن حصار گل آذین است
 هان ! اسب پیر خاطره ، بشکن سم
 بشکن ، که بار وسوسه سنگین است
چون گرد باد اسب سیاهم را
 هی می کنم به سینه ی گندمزار
 سر می کشم به کوچه ی بی عابر
 چشم آشنا ب ه سنگ و در و دیوار
 در خیرگی و خسته دلی پیچم
با این گمان ، که درها بگشایند
 با این گمان که سگ ها برخیزند
 با این گمان که یاران از هر سو
 شاباش گوی و هلهله گر ایند
 اما نفس چو تازه کنم ، ناگاه
آن جلوه های خواب نمای پاک
در چرخشی غم انگیز افسایند
 در بهت ناامیدی من خندد
 از کوچه های بی گذرنده ، باد
هر آسیاب غرق سکون : افسوس
هر کومه باز کرده دهان : ای داد
 اشکم به سنگ گونه فرو لغزد
خمیازه ام به سینه کشد اندوه
 پرهای اشک بشکنم از مژگان
 مرغ نفس رها کنم اندر کوه
 تابوت سینه بشکنم از فریاد
 این است آه ز هلهله مالامال ؟
ده نیز عقده وکند از روزن
 این است آن کبوتر سیمین بال ؟
 از چشم های روزنه گنجشکان
 چون دانه های اشک فرو لغزد
 بغض گره گسیخته ی من نیز
از روزن سیاه گلو لغزد
 این است آن بهشت که می جستم؟
این بقعه ی خرابه گرد آلود ؟
زرینه گاهواره ی من اینجاست ؟
دیرینه زادگاه من اینجا بود ؟
 گر این سیاه سوخته دل آن است
آن شورها و هلهله هایش کو ؟
ناقوس اشترانش خاموش است
غوغای درهم گله هایش کو ؟
اینک سپیده می زند از کهسار
 کو بانگ شب شکاف خروسانش ؟
 آن باغبان کوخ نشین شوخ
 و آواز گرم قمری قلیانش ؟
 کو اسب های چوبی ما ، ای وای
 همبازیان هرزه کجا رفتند ؟
 فریادشان به کوچه نمی پیچید
آخر کسی نگفت چرا رفتند ؟
 شب شیر گوسفند سفیدش را
 دیگر به دیگ کوه نمی دوشد
آواز کبک در دل کوهستان
 چون چشمه های پاک نمی جوشد
 آن روز آفتاب طلا می ریخت
 بر سینه ی برهنه ی این صحرا
 و آن اسب های وحشی سنگین گام
می کوفتند سینه ی خرمن ها
 امروز جز سکوت و سیاهی نیست
 دامن گشوده بر سر این ویران
 توفنده گردباد هراسانی است
 تنها سوار خسته ی این میدان
 آن روز عارفان پرستوها
 پیغمبر بهار و خزان بودند
 از بقعه های کهنه ، کبوترها
 تا کشت های دور روان بودند
 آن روز من کبوتر ده بودم
 از جویبار نغمه گرش سیراب
 امروز جغد نوحه گری هستم
گسترده بال غمزده بر گوراب
 در بهت نا امیدی من چرخد
 گردونه ی بلازده ی پندار
با پای زخم خورده ز خار و مار
 باز آمدم به ساحل سرد خوف
تا بشنوم فسانه ی بوتیمار

دشت انتظار ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ

دشت انتظار

با تپه های سوخته اش ، با نرسته ها
 با موج ماسه های برشته
 با سینه اش گذرگه اسبان بادها
 دشتی فریب خورده ی هر ابر
 دامن گرفته بخشش هر باد هرزه را
 جزخار و خس اگر چه نباشد
 تن داده قحط سالی جاوید را
 بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب
پیغمبر دروغی هر فصل را
 با سوره های باطل شب ها و روزها
 بیعت نمیوده با همه ایمان
 دروازه ی اجابت
 تا باز گرددش به گل افشان باغ سبز
دستان کتاب کرده دعایی غریب را
 در با خیز خاطره اش برگ های سبز
 هر یک پرنده ای است پیام آور بهار
در جشمه سار پاک خیالش
 لغزیده سیاه های گریزان آهوان
 در پای سنگ خواهش پیرش
گل های سرخ رنگ شکفته ست
 پوشیده آسمانش با ابرهای خیس
پرواز شادمانه ی مرغان شاد بال
پایان تشنگی را فریاد می کند
 برزیگر زمستان
 صحرای لخت سوخته اش را
 آباد می کند
تا دور ، با تبلور باران نمای خویش
پرهای ریز مورچگان موج می زند
 رؤیای دشت پر شده از هر چه بودنی است
 از برگریز پاییز ، آوای زاغ ها
 از بازوان قهوه ای و لخت باغ ها
از بارش پیاپی و گلنک شخم ها
 از دانه ها که در تب رویش نفس زنان
 آوار خاک از سرشان می رود کنار
 روباه وار ، گرم تماشا ، نشسته اند
 جنجال سارها را بر شاخه ی چنار
در شیب تپه هایش جا پای آهوان
 تا چشمه سار گمشده دارد اشاره ها
 در آسمان شامش ، پاک و زلال و ژرف
 جوشند چشمه های نرم ستاره ها
 تا ساحل افق ها
 دریای برگ در تب و تاب است
هر گوشه اش درختان
 چون کومه های غرق در آب است
 رؤیای دشت رنگ گرفته ز هر فریب
 پندار دشت پر شده از باغ های سبز
اما گراز هر باد از پشت تپه ها
 با زخم سم و دندان
 پر می کند به خشم ، گل شاد هر امید
 شاهین تشنگی
 می افشرد گلوی پرستوی هر نوید
 هر سنگ نا امید
 دل کنده از نوازش انگشت ساقه ها
 سر هشته روی پهلوی خود غرق بهت و خشم
صحرا گشوده تا همه جا چشم انتظار
 می سازد از تبلور پندارها سراب
 پایان هر خیالش اما جهنمی است
بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب
 نه چشمه ای که صبحدم ، آواره گرد و شاد
وصفش کند به نغمه ی صحرانورد خویش
نه بانگ نای چوپان
غمگین کند هوای غروبش را
 ز آواز درد خویش
نه گله ای که پای کشان و نفس زنان
 سنگین کند سکوت شبش را ز گرد خویش
 نه زنگ کاروان گرانبار خسته ای
 کز خواب خوش رماند آهوی خفته را
 غافل ز مرگ خویش
مطرود و دل گرفته همان دشت تشنه است
 در خاطراتن وحشی خود مانده غرق خواب
 هر باد می درد ز تنش پاره ای ، چو مرگ
بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب

مرغ آتش ... منوچهر آتشی

فرستادن به ایمیل چاپ

مرغ آتش

خاکستر آشیان و نفس نور
 زرینه بیضه هاش در آغوش
بر تپه ای به ساحل شبها
اندیشنک ، داده به ره گوش
 جوید ز هر نسیم گریزان
 عطر غبار قافله ای دور
 تا در خموش تپه بپیچد
جوی لطیف هلهله ای دور
تا سایه های خفته بجنبند
با جذبه ی ترانه ی مهتاب
 تا بوته ها ز ریشه برایند
 مسحور رقص شعله ی بی تاب
تا کولیان خسته ببندند
اسفار استران تکاپو
با دشت و چشمه گوید بدرود
 در باغ شعله سینه ی آهو
 تا خستگان تشنه ببندند
 چشمان سایه گسترشان را
 او با چراغ شعله بکاود
 رؤیای دور منظرشان را
با هر نفس که می کشد از شوق
 پرواز می کند ز دلش نور
 ای کاش دست رهگذری لنگ
 ای کاش پای رهگذری کور
من مرغ آتشم همه پرواز
اینک نشسته ام همه اندوه
 چشمم فسرد زین ره متروک
 جانم فسرد زین شب مکروه
زین سردخانه قلبم خشکید
 زین خواب یاوه بالم فرسود
 آن دود قصه ها که سرودم
 اشکی ز هیچ چشمی نگشود
 افسانه ی طلاییم افسوس
با خواب هیچ بوته نیامیخت
بس غنچه ی جرقه فشاندم
 در گوش هیچ ساقه نیاویخت
 در پای من درنگ نیاورد
 هر سایه ، خوفنک و نهان ، رفت
 بر من اگر گمانی چرخید
 چونان پرنده ، بال فشان رفت
چشمان گرگ گرسنه ای بود
 بر من اگر فروغی تابید
فریاد برگ سوخته ای بود
 در من اگر سرودی پیچید
 آهنگ گرم سم ستوران
قلبم اگر شنید تکان خورد
 بنشست در افق چو غباری
 نومید گشن چشمم و افسرد
 بادی ز کشت دور نیامد
 تا دامنش بگیرد آهم
تا دشت ها بسوزد با او
 تا بشکفد جهان سیاهم
پای مرا امیدی اگر خست
 سرشار کینه کرد سرم را
 بارانی از افق ندرخشید
 تا بسترد غبار پرم را
نفرین به ذهن لال کیومرث
 چوپان سایه های هراسان
 نفرین به دست وحشی هوشنگ
 نفرین به سنگ و افعی و انسان
 هان بی خرد خدای هوس باز
 هر لحظه ات شکنجه فزون باد
زاغت گرسنه باد و گرسنه
 در سینه ات جگر همه خون باد
 با مرغ آتش است هم اندود
 تپه ، نشسته در شب بیمار
 پای هزار ریشه در او سست
 چشم هزار غنچه بر او ، خار
 چون فکر مرغ خسته ی آتش
 شب دیر صبح و دور ترانه
 کهسار تیره ، عفریتی پیر
خوابیده ، سر نهاده به شانه
با اشک هر جرقه طراود
 پرهای سست یاد به هر سو
 از کام مرغ آتش جوشد
افسانه ای شگفت تر از او
 از ژرف چشم زندگی کور
 از قلب سرد یک شب بیرنگ
 منقار وردی بر من لغزید
پرپر زدم ز بیضه ی یک سنگ
 افسانه ها سرودم زرین
 از دره ها گذشتم پر شور
بس دانه ها فشاندم در خاک
 تا ساقه ها بروید از نور
در چشم های کور و گرانخواب
 پرهای گرم شعله کشاندم
 با ضربه های روشن منقار
 در قلب ها ستاره فشاندم
 تا کورمال دستان ره جست
 تا پویه نک پاها جان یافت
 تا چشم ها ز شادی گریید
 تا گونه ها ز شرم و هوس تافت
 بس جوجکان ، طلایی و نوبال
پرواز دادم از همه آفاق
 این اختران همهمه انگیز
 این ماهتاب تشنه ی مشتاق
چون دوره گرد چنگی پیری
خواندم سرود خویش به هر گوش
بردم خروش خویش به هر شهر
 کز هر خموش همهمه زد جوش
 بر قله ها نشستم غمناک
 بر صخره ها کشیدم انگشت
 تا لعل نطفه بست به هر سنگ
 تا سنگ بافسانه درآغشت
مزدا شدم به گونه ی آتش
 دانش شدم به سینه ی زردشت
 تا سایه های جادو را راند
 تا جاودان سرکش را کشت
 دوزخ شدم به خویش که دل ها
 در سینه های تیره بتابند
 تیره شدم که پاک خیالان
 در روشنای خویش بخوابند
 چون سرگذشت سلسله ی خاک
 ماندن به یاد سینه به سینه
 در چشم زن سرشک تمنا
در مشت مد خنجر کینه
من مرغ شعله بوده ام آری
 بیدار چشم دره و دریا
 شاید به چاه تیره نیفتند
 آوارگان خسته ی سودا
 در انتهای این سفر شوم
 دیگر مرا نمانده توانی
 زان باغ شعله های گل انگیز
در سینه ام نمانده نشانی
سرد و خموش و تیره اجاقی است افسانه ای که ماند از من
 گر بگذرد نسیمی روزی
 خاکستری فشاند از من
 اینک مرا به خلوت این شب
 بر لحظه های مرده نمازی است
 با ورد سحرخیز تپش ها
 در رهگذار باد نیازی است
 بادی اگر مدد کند از مهر
 بخشد به کشتی خشکم راهی
یا لانه ام بر آرد از جایی
وا ندا زدم به جان گیاهی
با آخرین جرقه که مانده است
 خواهم که شعله ای بفروزم
تا گر شبی تو بگذری اینجا
 پای تو را به خیره بسوزم

صفحه 3 از 3