یکشنبه, 16 بهمن 1390

آخرین بروز رسانی04:00:39 PM GMT

چند برگ از یلدا... هوشنگ ابتهاج

گریه ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

گریه

سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
 و آسمان چون من غبار آلود دلگیری
باد بوی خاک باران خورده می آرد
سبزه ها در رهگذر شب پریشانند
آه کنون بر کدامین دشت می بارد
باغ حسرتنک بارانی ست
چون دل من در هوای گریه سیری

تشویش ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

تشویش

بنشینیم و بیندیشیم
 این همه با همبیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پرکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و. به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش
هستی ما که چو اینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
 دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو می ریزد
دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به جشم انداز پنجره اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ زندان است
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
 خئب من ! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن
من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
 وندر این فتنه بی تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پرکنده ؟
 بنششینیم و بیندیشیم

سنگواره ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

سنگواره

 این ساکت صبور که چون شمع
 سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش
جانش همه فغان و دریغ است
 فریادهاست در دل تنگش
در خلوت غم آور مرجان
 پی های های گریه شبی نیست
 اما خروش وحشی دریا
 گم می کند در این ظب طوفان
 فریادهای خسته او را
بس در حصار این شب دلگیر
 ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاه رسته بن چاه
 یک یک ستاره ها به سر من
 چون اشک پر شدند و چکیدند
نایی نرست آخر از این چاه
تا ناله های من بتواند
 روزی به گوش رهگذری گفت
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت
 بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق های دور جوانی
اما امید همره من ماند
 تنها گریستیم نهانی
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
 اینک ستم ! که مرغ هوا را
 از یاد رفته است دریغا
 رویای آشیانه در ابر
شب ها در انتظار سپیده
با آتشی که در دل من بود
 چون شمع قطره قطره چکیدم
افسوس ! بردریچه باد است
فانوس نیمه جان امیدم
 بس دیر ماندی ای نفس صبح
کاین تشنه کام چشمه خورشید
 در آرزوی لعل شدن مرد
 و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره ای ست ز امید

پردگی ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

پردگی

جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت
 خیره بر او چشم خون گرفته خورشید
 دامن دشت از غبار سوخته پر شد
 مرغ شب از آشیانه پر زد و نالید
جنگل آتش گرفته از نفس افتاد
و آن همه رنگ و ترانه گشت فراموش
ابر سیه خیمه زد گرفته و سنگین
بر سر ویرانه های جنگل خاموش
اما شب ها که جز ستاره کسی نیست
 زمزمه ای در میان جنگل خفته ست
خاک نفس می کشد هنوز تو گویی
 در نفسش بوی باغ های شکفته ست
سینه این خاک خشک سوخته حاصل
بستر بس جویبارهای روان است
 در دل گسترده اش چو ابر گرانبار
 اشک زلال هزار چشمه نهان است
 پر ز عطش ریشه های زنده سرکش
چنگ فرو می برند در جگر خاک
قلب زمین می زند ز جنبش رستن
با تپش پر شتاب خون طربنک
در دل هر دانه ای ز شوق شکفتن
رقص دلاویز ناز می شود آغاز
گویی در باغ آفتابی جانش
آمده ناگه هزار مرغ به پرواز
راه گشایان بذرهایی نهانی
 گر شده از زیر سنگ ره بگشایند
نازک جانان سبزپوش بهاری
رقصان رقصان ز خاک و خاره برایند
جوشش آن رنگ و بو که در تن ساقه ست
تا نشود گل ز کار باز نماند
شیره خورشید در رگش به تکاپوست
تا که چو رنگین کمان شکوفه فشاند
اینک ای باغبان شکوه شکفتن
 ساقه جوانه زد و جوانه ترک خورد
 شاخه خشکی که در تمام زمستان
 زندگیش را نهفته داشت گل آورد

سرگذشت ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

سرگذشت

بازباران است و شب چون جنگلی انبوه
از زمین آهسته می روید
 با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران
 با خود او را زیر لب نجواست
سرگذشتی تلخ می گوید
کوچه تاریک است
بانگ پایی می شود نزدیک
شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید
اشک باران می چکد بر شیشه تاریک
من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد
 دخترم یلدا
 خفته در گهواره می جنباندش مادر
 شب گران بار است و باران همچنان یکریز می بارد
 سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار
 بچه اش را می فشارد در بغل نومید
 در دلش انگار چیزی را
 می کنند از ریشه خون آلود
لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید
رعد می غرد
 سیل می بارد
 آخرین اندیشه مادر
 چه خواهی شد ؟
 آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
 بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
 با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا
 من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد
 دخترم یلدا
خفته در گهواره اش آرام

صفحه 1 از 2

 

ماست و خیار

ماست و خیارمواد لازم (برای چهار نفر) نصف خیار (رنده شده) یک پیاز کوچک (رنده شده) دو...

 

رو تلویزیونی

تصویر

هویه کاری   وسایل مورد نیاز:1-پارچه پاناما2-پارچه ساتن طلایی3-لایی چسب4-شابلون و...

 

ژنی که باعث مقاومتر شدن گیاه می‌شود

ژنی که باعث مقاومتر شدن گیاه می‌شود               ایسکانیوز ـ...

 

یک کاغذ را چند بار می توان تا کرد؟

تصویر

شاید تا کنون شده باشد که در مواقعی که بیکار هستید یا اینکه انتظار خبر مهمی را می...