پنجشنبه, 04 خرداد 1391

آخرین بروز رسانی11:29:44 AM GMT

یادگار خون سرو ... هوشنگ ابتهاج

صبوحی ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

صبوحی

برداشت آسمان را
 چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
 لاجرعه سر کشید
آنگاه
 خورشید در تمام وجودش طلوع کرد

گریه سیب ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

گریه سیب

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چکید از گل سیب

سقوط ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

سقوط

گردنی می افراشت
سرش از چرخ فراتر می رفت
 آسمان با همه اخترهاش
 بوسه می زد به سر انگشتش
سکه خورشید
بود در مشتش
یک سر و گردن
 گاه
نه کم از فاصله کیهانی ست
وز سرافرازی تا خواری
جز یک سر مو فاصله نیست
او سری خم کرد
و آسمان با همه اخترهاش
دور شد از سر او

پرنده می داند ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

پرنده می داند

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
 به خواب می ماند
 پرنده در قفس خویش
 خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
 که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
 پرنده در قفس خویش
خواب می بیند

خواب ... هوشنگ ابتهاج

فرستادن به ایمیل چاپ

خواب

باگریه می نویسم
از خواب
با گریه پا شدم
 دستم هنوز
در گردن بلند تو آویخته ست
 و عطر گیسوان سیاه تو با لبم
 آمیخته ست
 دیدار شد میسر و با گریه پا شدم

 

صفحه 2 از 4